چرا پست نگهبانی را ترک کردی؟

موقع کار خیلی جدّی و قاطع بود .به خاطر همین جدّیت بود که من یک دفعه عصبانیت حاجی را دیدم . راستش خودم باعث عصبانیت او شدم .تنها نشانه عصبانیت حاجی هم این بود که رنگ چهره اش برافروخته می شد.

یک بار در پادگان قدس نگهبان بودم . من و حاجی خیلی باهم دوست و خودمانی بودیم . حاجی موقع نگهبانی ام –شاید برای آزمایش من- کنار کیوسک نگهبانی آمد ، مرا صدا زد و گفت : «بیا پایین، کارت دارم». طبق قاعده نمی بایست پست نگهبانی را ترک می کردم ؛ اما من توجهی نکردم و راه افتادم طرف پایین. همین که پایین رسیدم ، حاجی سلاحش را رو به من گرفت و گفت: «چرا آمدی پایین؟» جواب دادم: «شما گفتی بیا پایین.» حاجی  با جدّیت گفت: «نگهبان مگر به گفتن دوستش می تواند پستش را ترک کند؟ یا الله! بخواب روی زمین سینه خیز برو.»

گفتم: «نمی خوابم» حاجی با دلخوری گفت: «میزنمت ها». سلاح را رو به من کرد و دستور داد که بخوابم؛ امّا من گفتم : «رگبار هم ببندی نمی خوابم». دیدم چهره حاجی عوض شد

خاطرات شهید یونس زنگی ابادی؛ به نقل از: حاج یونس ،صص۵۳-۵۲.

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: