شب دامادی

فرمانده همه را به خط کرده بود و می گفت: «بچه ها امشب شب عملیاته! هرکس دوست نداره می تونه نیاد. می تونه در گردان بمونه و یا اینکه بره واحد تدارکات و آنجا خدمت کنه . اجباری در کار نیست .»

اما کی بود که این لحظه واین شب را رها کند و نیاید.خلاصه در بچه ها جنب و جوش غریبی افتاده بود. یکی مشغول درست کردن تجهیزاتش بود ، دیگری داشت وصیت نامه می نوشت ، یکی با دیگری خدا حافظی می کردو…

در همین گیرودار مهدی را خندان دیدم با تجهیزات کامل بالای سرم ایستاده ودستهایش را مشت کرده .خیره شدم دیدم در مشتهایش حنا است .او دستهایش را حنا بسته  بود. به لبخندش پاسخ دادم وبوسه ای بر پیشانی اش کاشتم. و گفتم : «بله امشب  شب دامادیه…» گفت: «اگر لیاقت داشته باشم». چند روز بعد نمیدنم موقعی که مهدی را می خواستند دفن کنند کسی توجهی به دست حنا بسته اش داشت یا نه»!

خاطرات شهید مهدی رزمجو ؛ به نقل از: تا ساحل سپید سعادت ،ص۱۳۷.

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: