خوردن نان خشک سفره

قد و قامتی بلند داشت. وقتی به او می گفتند: «شما که قد بلند هستی، چطور هیچ وقت تیر و ترکش به سراغت نمی‌آید»، با لبخندی جواب می داد: «ترکش ها با من کاری ندارند، خودشان می دانند به طرف چه کسانی بروند.»

بسیار دوست داشتنی بود. به چهره اش که نگاه می کردی، نورانیّت خاصی می‌دیدی. در کارهایش که دقیق می شدی، به این نتیجه می رسیدی که لذت های دنیا را ترک کرده است و ارزشی برای دنیا قائل نیست .سفره که پهن می شد، او نیز در جمع بچه ها، سر سفره می نشست . اما به خوردن نان اکتفا می کرد.

یک بار به او  گفتم: ناهار که هست ، چرا نان خشک می خوری ؟ او با آرامی و تواضع گفت: «همین بهتر است».

هنوز وقت مرخصی ام نرسیده بود و برای دیدن یکی از دوستانم که مجروح شده بود و در بیمارستان به سر می برد ، قصد داشتم زودتر به مرخصی بروم . پیش او رفتم و درخواست مرخصی کردم . گفت: «او زخمی شده ؛ شما کجا می خواهی بروی؟ همین جا بمانی بهتر است».

اوخود مدتها بود که به مرخصی نرفته بود. او عاشق جبهه بود. او کسی نبود جز برادر محمود قنبری که بلاخره به آرزویش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل آمد

خاطرات شهید محمود قنبری؛ به نقل از معبر،صص۹۸-۹۷.

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: