بمباران گله گوسفند!

بین راه رادیو آژیر قرمز کشید . ما چون در جاده بودیم ، نمی توانستیم به پناه گاه برویم . هواپیماها بالای سر ما پرواز می کردند در صدمتری کنار جاده دختر بچه ای به همراه مادرش ، چوپان گله بودند. یکی از هواپیماها چرخی زد و چند تا بمب روی سر گله ریخت . فوراً از ماشین  پیاده شدیم و به طرف گله دویدیم . گوسفتندها غرق در خون شده بودند. چندتا گوسفند هم داشتند دست و پا می زدند. مادر، سر دخترش را روی زانو گذاشته بود و به سر و سینه خود می زد. ترکش به پیشانی دختر خورده بود و از زیر چانه اش  خون می ریخت. حسن آقا زانو زد کنار مادر دخترک و گفت: «انتقام خون دخترت را و خون هزاران بی گناه دیگر را می گیرم». بعد رو به من کرد و گفت : « باز بگو بیا بریم  مازندران . دشمنی که به حیوانات زبان بسته رحم نمی کند . دلش به حال دین و ناموس ما می سوزد؟ حالا که این همه رزمنده در جبهه هستند، چنین جنایتی می کنند، وای به روزی که جبهه را خالی کنیم

خاطرات شهید محمد حسن قاسمی طوسی؛ به نقل از: از دیار اقیانوس ، صص ۵۱-۵۰.

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: