امانتی خدا

اذان مغرب بود که برگشتیم، یعنی از صبح که از خانه بیرون رفته بود حالا آمده کمی خسته به نظر می رسید ،گفتم ننه تو که قرار بود امروز در خانه بمانی و استراحت کنی چقدر کار می کنی؟ دیگر جمعه نمی شود کار کرد؟ جمعه برای عبادت خداست. خدا گفته یه روز جمعه به خودتان مرخصی بدهید. گفت عذر می خواهم مادر یک کار واجبی داشتم که حتما باید می رفتم .تازه من که مال خودم نیستم .بعد ازآن گفت: «راستی مادر! اگر روزی خانوم همسایه بیاید و بگوید حاجیه خانوم آن چادر امانتی را که به شما داده بودم می خواهم ببرم چه جوابی می‌‎دهید؟» گفتم: «معلوم است ننه آن را تمیز و مرتب تا میزنم و بعد از تشکر به آن پس می دهم». گفت: «مادر! من هم امانتی از طرف خدا دست شما هستم. اگر خداوند خواست  این  امانت را از شما بگیرد چکار می کنی؟»

تمام بدنم لرزید. وقتی به صورتش نگاه کردم اشتیاق زیادی برای شنیدن جوابم داشت .من هم برای رضایت او گفتم «هیچی نمی گم. میگم خدایا این امانتی را که به من دادی حالا صحیح و سالم پس دادم». چشمان محسن برقی زد صورتش شکفته شد آن شب همه اش آواز می خواند مثل اینکه روی آسمانها راه می رفت . بعداً فهمیدم که آن روز تا عصر به خانه تمام فامیل و آشنایان رفته و طلب حلالیت کرده است

خاطرات سید محسن جنگجویان؛ به نقل از: ترمه نور.صص۹۱-۹۰

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: