بگذارید نمازم را بخوانم

در محور پیرانشهر بودیم و عملیات کربلای دو، با موفقیت به پایان رسیده بود. محوری که لشکر بدر در آن عملیات کرده بود، مستقل ازسایر یگانها بود و توپ خانه ای ارتش نیز حمایت شایسته ای از این محور داشت. برای عراقی ها راهی جز عقب نشینی باقی نمانده بود. بچه ها توفیق یافتند در مدت نیم ساعت به اهداف طراحی شده برسند و به تپه مورد نظر مستقر شوند. استحکام خطوط جهت پدافند در برابر عراق_شب تا صبح_به شکل مطلوب انجام شد. تک ها از صبح آغاز شد و تا عصر ادامه داشت. شهید مدام بین خط و مقر لشکر در رفت و آمد بود. آن روز تا عصر، فرصت خواندن نماز را نیافت. ساعتی تک های دشمن قطع شد و آقا اسماعیل در فضای باز جلوی سنگر آماده ادای نماز بود. در آن لحظه بچه ها از خط تماس گرفتند که دشمن تک را شروع کرده است و به اسماعیل خبر دهید با ما تماس بگیرد. او دستهایش را برای گفتن تکبیره الاحرام بلند کرد که بی درنگ به سمت او دویدم و ماجرا را گفتم او خندید وگفت: «بگذار نمازم را بخوانم! پاسخ به عراقی ها بماند برای بعد.»

خاطرات شهیداسماعیل دقایقی؛ به نقل از: بدرقه ماه، ص ۱۱۹

شما میتوانید این مطلب را از طریق شبکه های اجتماعی زیر به اشتراک بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست
error: